پرده اول: (در کلاس زبان)
دیروز داشتم از هفت تیر رد می شدم. همه مغازه ها حراج کرده بودن. مانتو
نمی خوای؟
پرده دوم: (در محل کار)
می خوای نوت بوک بخری؟ برو پاساژ رضا. از هر مغازه ای نخریا! برو طبقه
سوم، ته راهرو، یه مغازه دودهنه هست. قیمتاش خوبه، سیستماش هم
خیلی ردیفه!
پرده سوم: (در خانه)
نه! عمل نکنی یه وقت! مامان من هم عین تو شده بود: دستاش ورم کرده
بود، نه انگشتاشو می تونست باز و بسته کنه، نه چیزی می تونست با
دستاش برداره. شب تا صبح از درد ناله می کرد. همه دکترا گفته بودن چاره
ای جز عمل نداره، تازه با عمل هم میگفتن معلوم نیست درست بشه...
ولی این دکتر آقایی نجاتش داد! دستش شفاست! باور کن! بیا پیش این
یکی هم برو، قول می دم نتیجه بگیری...
پرده چهارم: (در دانشگاه)
به سلامتی موضوع پایان نامه تو انتخاب کردی؟ استاد راهنمات کیه؟ یه وقت
با داوران نگیریا! بیچاره می شی... برو سراغ کدخدایی. اگه راهنمات نشد
مشاورت بشه حتما. بیخودی خودتو اسیر دیگران نکن... اول و آخر کدخدایی
می تونه به دادت برسه!
پرده پنجم: (در مهمانی)
آژانس نیومد؟ اشتباه نکن! این آژانس سر کوچه هیچ وقت ماشین نداره... به
اون یکی زنگ بزن... سریع میفرسته برات!
پرده ششم: (در داروخانه)
....
پرده هفتم: (در بانک)
....
پرده هشتم: (در تاکسی)
....
پرده نهم: (در مترو)
....
پرده دهم: (در...)
....
بی پرده:
ما که از صبح تا شب هزاران پیشنهاد جدی و شوخی و مناسب و نا بجا و
درست و غلط در مورد هزاران موضوع مهم و غیر مهم زندگی به دیگران می
کنیم تا دیگران در شرایط بهتری زندگی کنند، تا حالا به چند نفر گفته ایم
که پدری داریم که زنده است و حاضر است و به سفر نرفته است و ما را
می بیند و صدای ما را می شنود و لحظه به لحظه از حال ما خبر دارد و
منتظر ماست که صدایش کنیم و همان لحظه جواب دهد؟؟؟ بهتر بگویم:
حتی منتظر صدا کردنمان هم نمی ماند، همین که رویمان را به سویش
برگردانیم، دستمان را می گیرد؟!!!
راستی کدام مهمتر است: خریدن یک مانتو؟ تهیه یک نوت بوک؟ پایان نامه
کارشناسی و کارشناسی ارشد؟ و ...؟ یا توجه به کسی که در هر
شرایطی هوایمان را دارد؟!!!
.jpg)
